به نام خدا

اثر توصیه­ هایم!

سالها بود روحانی به آنجا نرفته بود. مردم نمی­دانستند چه کار کنند. هنگام روضه گریه نمی­کردند. همه برقها هم روشن بود. من روضه می­خواندم و آنها مستقیم چشم­هایم را می­نگریستند. انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده! یک شب درباره ارزش گریه و تباکی صحبت کردم. بعد هم گفتم هنگام روضه برقها را خاموش کنند. لحظاتی از آغاز روضه و خاموش شدن برقها نگذشته بود که صدای سرو صدا شنیدم. اولش فکر کردم دارند گریه می­کنند. خوشحال شدم. ناگهان شروع کردند به روشن کردن چراغها. دیدم بچه­ها در تاریکی دعوایشان شده و بزرگترها دارند جدایشان می­کنند! به سرعت روضه را تمام کرده و شروع به دعا کردم. دعا که تمام شد، دعوای آن...

حاج اقای احسانی فر