درس های خاطره انگیز6
به نام خدا
تاریک باشد یا روشن، خدا هست
اولین شبهایی بود که در روستای «س» مصیبت میخواندم. انگار مصیبت خواندن هم برای خودش مصیبتی بود. همه آنچه را که می خواستم بخوانم روی کاغذ مینوشتم. نقطه و ویرگولش را هم می گذاشتم تا اشتباه نکنم! با صدا هم می خواندم! هر شب یک مهتابی را روشن میگذاشتند و بقیه را خاموش میکردند. یک شب چند نفر دست به یکی کردند و همه برقها را خاموش کردند. تازه میخواستم مصیبت را شروع کنم. یک لحظه ترسیدم که چه کار کنم. مقتل را حفظ نبودم. اولین باری بود که مصیبت طفل شیرخواره را میخواندم. در همان آن، متوسل شدم و شروع کردم به خواندن. در طول دوازده شبی که در آن دهه منبر رفتم هیچ مصیبتی به اندازه آن شب برای خودم و مردم سوزناک نبود. صدای گریه از همه جای مسجد میآمد. بعضی از مردم بعد از مراسم گفتند: حاج آقا امشب چون همه مجلس تاریک شد دلهای مردم بیشتر سوخت و بیشتر گریه کردند! گفتم: الحمد لله.
به نام خدا. نویسندگان این وبلاگ مجموعه ای از طلاب و فضلای علوم دینی با تحصیلات تخصصی در رشته های مختلف علوم انسانی هستند که هر یک دارای تجربیاتی در زمینه های تبلیغ و تدریس و تحقیق و مشاوره و پاسخ به پرسش ها می باشند. برای ارتباط با مدیریت وبلاگ می توانید از کامنت استفاده کنید و یا به آدرس gtpabr@gmail.com نامه بفرستید.