به نام خدا

تاریک باشد یا روشن، خدا هست

اولین شبهایی بود که در روستای «س» مصیبت می­خواندم. انگار مصیبت خواندن هم برای خودش مصیبتی بود. همه آنچه را که می خواستم بخوانم روی کاغذ می­نوشتم. نقطه و ویرگولش را هم می گذاشتم تا اشتباه نکنم! با صدا هم می خواندم! هر شب یک مهتابی را روشن می­گذاشتند و بقیه را خاموش می­کردند. یک شب چند نفر دست به یکی کردند و همه برقها را خاموش کردند. تازه می­خواستم مصیبت را شروع کنم. یک لحظه ترسیدم که چه کار کنم. مقتل را حفظ نبودم. اولین باری بود که مصیبت طفل شیرخواره را می­خواندم. در همان آن، متوسل شدم و شروع کردم به خواندن. در طول دوازده شبی که در آن دهه منبر رفتم هیچ مصیبتی به اندازه آن شب برای خودم و مردم سوزناک نبود. صدای گریه از همه جای مسجد می­آمد. بعضی از مردم بعد از مراسم گفتند: حاج آقا امشب چون همه مجلس تاریک شد دلهای مردم بیشتر سوخت و بیشتر گریه کردند! گفتم: الحمد لله.