تعریف غتا و رابطه آن با مداحی و قرائت قران

مقام معظم رهبری:

س 1150: آيا غنا در مثل قرآن و دعا و اذان جايز است؟

ج: غنا صوتى است كه با ترجيع و طرب همراه بوده و مناسب با مجالس لهو و گناه باشد كه بطور مطلق حرام است حتّى اگر در دعا و قرآن و اذان و مرثيه و غيره باشد.

نظر مراجع معظم تقلید را در ادامه مطلب ببینید

بیرانوند

ادامه نوشته

خداحافظی نکرده بودیم که سلام کنیم

ولی سلام

خیلی کارها خواستیم انجام بدیم ولی نشد

مثلاخواستیم این وبلاگ را تبدیل به سایت کنیم نشد

خواستیم گروه را بزرگ کنیم نشد

خواستیم مجمع مفتاح را درسطح حوزه گسترش بدیم نشد 

یادش بخیرسر درس هامون 

یک عبارت خنده دار همیشه داشتیم که ما....و شد

ولی ما انجام دادیم و نشد !!!

ولی اگه اینطوریه باشه

همان روال قبلی

باهمان سبک و سیاق قبلی

دوباره راه اندازیش می کنیم

شما بنویسید 

من خستم، خیلی خستم

میرم باز بخوابم

بخوابم بهتره

امیدوارم شب های خوبی داشته باشید

یاحسین!!!

سایت گروه راه اندازی می شود

بنابر هماهنگی های انجام شده، سایت گروه تبلیغی پیامبراعظم به نشانی: www.gtpa.ir در سالروز میلاد با سعادت حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام راه اندازی میشود.

لذا از کلیه دوستان تقاضا می شود ، نقطه نظرات ارزنده شان را با مسئول گروه در میان گذارند. قطعا هم فکری و همکاری شما سروران معظم در ارتقای سطح فعالیت های گروه سهم بسزائی بر جای خواهد گذاشت.

و من الله التوفیق و علیه التکلان 

من در این عملیات شهید می‌شوم

بسم الله

«من در این عملیات شهید می‌شوم

دائم البکاء بود... حالت استغاثه در او بیشتر شده بود و یک لحظه آرام و قرار نداشت. از روزی که عملیات کربلای 4 شروع شده بود، انگار گمشده‌ای داشت و حال و هوایش با عملیات‌های دیگر، فرق داشت. بچه‌های لشگر خیلی به او وابسته بودند؛ کوچک‌ترین فکر در مورد شهادت یا حتی مجروحیتش را به ذهن راه نمی‌دادیم...

داشتیم از قرارگاه خاتم به طرف خط می‌رفتیم. حاج حسین شروع کرد به درد دل؛ یاد شهدا، رزهای اول انقلاب، محمدیه و لحظه‌های مختلف و حساس جنگ، دوستان از دست رفته... با حال خوشی حرف می‌زد و گریه می‌کرد.

وارد سنگر شدیم؛ خسته بود، خیلی... وسط سنگر، به پهلوی راست دراز کشید و سرش را روی کتف بی‌دستش گذاشت. شعاعی از نور آفتاب، به چهره‌ی حاجی می‌تابید. حال خوشی داشت... پس از کمی سکوت ‌گفت: «من در این عملیات شهید می‌شوم

دلم لرزید، بیش از همیشه به او احساس نزدیکی می‌کردم. به شوخی پرسیدم: «اگر شهید شدی، اسم پسرت را چه بگذاریم؟»

ـ مهدی!

- رسم بر این است که اسم پدر را روی پسر می‌گذارند؛ حتمن اسم او را حسین خواهند گذاشت!

اشک چشمانش بر چهره‌ی بی‌قرارش می‌بارید. بیتاب بود... لبخندی همراه اشک چشمانش شد و گفت: «دوست دارم اسم پسر من مهدی باشد.»

آهی کشید، به سقف سنگر خیره شد و زیر لب چند بار نام مقدس مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را زمزمه کرد و گفت: «یادت می‌آید با بچه‌های چزابه توی سوسنگرد دعای عهد می‌خواندیم؟ همه‌ی آنها رفتند پیش خدای خودشان. حالا وقت رفتن است، ماندن برای من کافی است...»

رفت به خط مقدم کربلای 5 و خاک شلمچه شاهد بود که چگونه در برابر دیدگان مهدی فاطمه سلام الله علیهما، رجز می‌خواند و انقلاب می‌کرد... با هر موجی که می‌زد، دل لشکر با او فراز و فرود داشت... غباری چهره‌اش را دربرگرفته بود، تشنه بود...

دندان‌هایش را شکسته بودند، استخوان‌های سینه‌اش خرد شده بود... اما بودند یارانی که پیکرش را با گلاب بشویند. همه جا فریاد بلند بود: «وای حسین کشته شد...»

جان‌ها فدای غربت پسر فاطمه...

درس های خاطره انگیز6

به نام خدا

تاریک باشد یا روشن، خدا هست

اولین شبهایی بود که در روستای «س» مصیبت می­خواندم. انگار مصیبت خواندن هم برای خودش مصیبتی بود. همه آنچه را که می خواستم بخوانم روی کاغذ می­نوشتم. نقطه و ویرگولش را هم می گذاشتم تا اشتباه نکنم! با صدا هم می خواندم! هر شب یک مهتابی را روشن می­گذاشتند و بقیه را خاموش می­کردند. یک شب چند نفر دست به یکی کردند و همه برقها را خاموش کردند. تازه می­خواستم مصیبت را شروع کنم. یک لحظه ترسیدم که چه کار کنم. مقتل را حفظ نبودم. اولین باری بود که مصیبت طفل شیرخواره را می­خواندم. در همان آن، متوسل شدم و شروع کردم به خواندن. در طول دوازده شبی که در آن دهه منبر رفتم هیچ مصیبتی به اندازه آن شب برای خودم و مردم سوزناک نبود. صدای گریه از همه جای مسجد می­آمد. بعضی از مردم بعد از مراسم گفتند: حاج آقا امشب چون همه مجلس تاریک شد دلهای مردم بیشتر سوخت و بیشتر گریه کردند! گفتم: الحمد لله.

یک پرده از سبک زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و تکلیف امروز ما...

بسم الله

یک پرده از سبک زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و تکلیف امروز ما...


«صحنه‌ى اول از زندگى پيامبر، صحنه‌ى دعوت و جهاد بود. كار مهم پيامبر خدا، دعوت به حق و حقيقت و جهاد در راه اين دعوت بود. در مقابلِ دنياى ظلمانىِ زمان خود، پيامبر اكرم دچار تشويش نشد؛ چه آن روزى كه در مكه تنها بود يا جمع كوچكى از مسلمين او را احاطه كرده بودند و در مقابلش سران متكبر عرب، صناديد قريش و گردنكشان، با اخلاق‌هاى خشن و با دست‌هاى قدرتمند قرار گرفته بودند و يا عامه‌ى مردمى كه از معرفت نصيبى نبرده بودند، وحشت نكرد؛ سخن حق خود را گفت،

تكرار كرد،

تبيين كرد،

روشن كرد،

اهانت‌ها را تحمل كرد،

سختي‌ها و رنج‌ها را به جان خريد،

تا توانست جمع كثيرى را مسلمان كند و چه آن وقتى كه حكومت اسلامى تشكيل داد و خود در موضع رئيس اين حكومت، قدرت را به دست گرفت. آن روز هم دشمنان و معارضان گوناگونى در مقابل پيامبر بودند؛ چه گروه‌هاى مسلح عرب (وحشی‌هايى كه در بيابان‌هاى حجاز و يمامه، همه‌جا پراكنده بودند و دعوت اسلام، بايد آنها را اصلاح مى‌كرد و آنها مقاومت مى‌كردند) و چه پادشاهان بزرگ دنياى آن روز (دو ابرقدرت آن روز عالم؛ يعنى ايران و امپراتورى روم) كه پيامبر

نامه‌ها نوشت،

مجادله‌ها كرد،

سخن‌ها گفت،

لشكركشي‌ها كرد،

سختی‌ها كشيد،

در محاصره‌ى اقتصادى افتاد و كار به جايى رسيد كه مردم مدينه گاهى دو روز و سه روز، نان براى خوردن پيدا نمى‌كردند.

تهديدهاى فراوان از همه طرف پيامبر را احاطه كرد.

بعضى از مردم نگران مى‌شدند، بعضى متزلزل مى‌شدند، بعضى نق مى‌زدند، بعضى پيامبر را به ملايمت و سازش تشويق مى‌كردند؛ اما

پيامبر در اين صحنه‌ى دعوت و جهاد، يک لحظه دچار سستى نشد و با قدرت، جامعه‌ى اسلامى را پيش برد تا به اوج عزت و قدرت رساند و همان نظام و جامعه بود كه به بركت ايستادگى پيامبر در ميدان‌هاى نبرد و دعوت، در سال‌هاى بعد، توانست به قدرت اول دنيا تبديل شود

امام امت روحی فداه؛ 5 مهر 1370

 

 

 

وقتی فشار اقتصادی می‌آید

وقتی فشار اقتصادی می‌آورند، کجا می‌رویم؟ تحمل می‌کنیم یا به حکومت کفر دست مذاکره دراز می‌کنیم؟ 

عابدى سر کوهی عبادت مى‌کرد. خداوند متعال هر روز یک قرص نان روزی‌اش کرده بود که نصف آن را افطار و نصف دیگرش را براى سحر می‌گذاشت. یک شب به وقت همیشگى صبر کرد و نان نیامد، یک ساعت صبر کرد خبرى نشد، دو ساعت گذشت نان نیامد...

بی‌طاقت شد و از کوه پایین آمد. در آن نزدیکى، یک قریه‌اى بود که اهل آن همه نصرانى و گبر و بت پرست بودند. به طرف قریه سرازیر شد و سراسیمه به در خانه‌اى رفت و در زد. پیرمرد گبرى در را باز کرد. عابد اظهار گرسنگى کرد؛ پیرمرد دو قرص نان برایش آورد. عابد نان را گرفت و به طرف کوه حرکت کرد.

سگى در خانه‌ی پیرمرد بود، تا چشمش به عابد افتاد، دنبال او حرکت کرد و شروع به پارس نمودن و تعقیب او و گوشه‌ی لباسش را گرفتن کرد.

عابد از ترس، یکى از آن نان‌ها را جلو سگ انداخت. سگ نان را برداشته و خورد و باز پارس‌کنان پى عابد به راه افتاد! نان دومى را هم به سگ داد، او خورد و باز پارس‌کنان در پى عابد شد.

عابد با دست خالى و شکم گرسنه، نگاهى به سگ نمود و گفت: «تا به حال سگ به بى حیایى تو ندیده بودم! دو قرص نان از پیرمرد گرفتم و آن را هم به تو دادم! چرا هنوز پارس مى‌کنى و دنبال من مى‌آیى؟!»

قفل خاموشى از دهان سگ برداشته شد و به عابد گفت: «من سال‌هاست که نگهبان خانه‌ی این پیرمردم و محافظ گوسفندان او مى‌باشم و به آنچه می‌دهد، قانعم و گاهى هم فراموش مى‌کند استخوان یا تکه نانى خشکیده به من بخوراند؛ در این حال شاکرم و در خانه‌ی دیگرى نمی‌روم! اگر بدهند، می‌خورم، اگر ندهند صبر مى‌کنم؛ اما تو یک شب نانت نرسید، صبر نکردى! از در خانه‌ی پروردگارى که عمرى را به تو روزى داده، روگردانیدى و به در خانه‌ی کسى که گبر و ضد خداست و از دشمنان اسلام است پناه بردى و بار منت کشیدى... حالا بگو ببینم من بى‌حیا هستم یا تو؟»

عابد با شنیدن این سخنان، از خود بى خود شد و نقش زمین گردید و وقتى که به هوش آمد، توبه نمود و حالش به عبادت بیشتر شد و یکى از صابرین گردید.

درس های خاطره انگیز5

به نام خدا

آبرو دست خداست

 

در روستای «س» منبر رفته بودم. دهه محرّم بود و می­خواستم مصیبت بخوانم. یک لحظه حواسم پرت شد و به جای «بیابان­های کربلا» گفتم: «خیابان­های کربلا». فکر کردم همه فهمیدند و آبرویم رفت. بعد از منبر کسی چیزی نگفت. همه تشکر کردند. گفتم الحمد لله هیچکس نفهمید. موقع بیرون رفتن از مسجد یک نفر گفت: حاج آقا سوالی دارم. گفتم: بفرمایید. گفت: آن موقع کربلا خیابان­کشی داشت؟ فهمیدم چه می­گوید. گفتم: نه، بنده اشتباه کردم. با حیا بود؛ خجالت کشید؛ عذر خواهی کرد و رفت.

امام جوان؛ الگوی جوان

بسم الله

 «اين روزها متعلق به امام عسگرى سلام‌ اللّه عليه است كه می‌تواند الگوى همه‌ى مؤمنان، به خصوص جوانان باشد. اين امامى كه موافقان، شيعيان، مخالفان، غير معتقدان، همه، شهادت دادند و اعتراف كردند به فضل او، به علم او، به تقواى او، به طهارت او، به عصمت او، به شجاعت او در مقابل دشمنان، به صبر و استقامت او در برابر سختى‌ها، اين انسان بزرگ، اين شخصيت باشكوه، وقتى به شهادت رسيد، فقط بيست و هشت سال داشت. در تاريخ پرافتخار شيعه، اين نمونه‌ها را كم نداريم. پدر امام زمان عزيز ما با آن همه فضيلت، با آن همه مقامات، با آن همه كرامات، وقتى با سم و جنايت دشمنان از دنيا رفت، فقط بيست و هشت سال داشت؛ اين می‌شود الگو؛ جوان احساس می‌كند يک نمونه‌ى عالى در مقابل چشم دارد. آن امام بزرگوار، جوادالائمه عليه‌ السّلام است كه در بيست و پنج سالگى شهيد شده است؛ اين امام عسگرى عليه الصّلاة و السّلام است كه در بيست و هشت سالگى به شهادت رسيده است و اين همه فضيلت، اين همه مكرمت، اين همه عظمت، كه نه فقط ما به آنها قائليم و مترنّميم، بلكه دشمنانشان، مخالفانشان، كسانى كه اعتقاد به امامت آنها نداشتند، همه اعتراف كردند.»

 امام امت روحی له الفداء؛ 10 اسفند 1390

مرگ تجربه نیست

شاید در بدو امر بتوان گفت خصوصی ترین تجربه یک انسان! مرگ است. تجربه ای که نه امکان انتقالش است و نه توان انتقالش و نه دیگر صاحب تجربه ای که بیاموزدت. خانه ای که جز مهمانش کسی را یارای رفتن به آنجا نیست و هروقت که بخواهد تو را بی دعوت می برد. و هر وقت که بخواهی نیز می روی اما فقط یک بار. تجربه ای که نه در جهان بودن است و نه بیرون از جهان بودن. تجربه ای که دیگر نه حس در این تجربه دخیل است و نه ذهن. که هر دوی این ها در این تجربه! رنگ می بازند و نیست می شوند. مرگ چیست؟

اضمحلال سلول های تن آدمی یا فصل روحی بخاری از بدنی مادی یا تعطیل اعصاب مغزی یا .. یا ..یا .. می خواهم این ها را فعلا تعلیق کنم و از جنبه ای دیگر بدان بپردازم .. به گمانم مرگ روی دیگر زندگی و حیات است. این قدر می دانم که اگر حیات نبود مرگ نیز نبود. شاید حدی ست برای زندگی که اگر در سپهر فلسفه اسلامی خوانشش کنیم به واقع مرگ، ماهیت حیات می شود، و ماهیت چنانچه حدی ست اعتباری برای وجود که وجودش به اعتبار هستی وجود است و از آنجایی هست که دیگر وجود نیست پس مرگ ماهیت حیات است و اعتبارش نیز به حیات.

پس در این خوانش دیگر مرگ و حیات دو چیز نیستند بلکه مرگ ماهیت و جزء لاینفک حیات می شود. یعنی حیات بی مرگ دیگر حیات نیست. و اگر اشراقی بدان بنگریم و اصالت را به ماهیت بدهیم دیگر مرگ نه اعتبار که اصل حیات می گردد. اصلی که وجود و حیات در آن دمیده می شود.

در نتیجه اصل حیات همان مرگ است و این دلیل نزدیکی مرگ به ماست. مرگی که از هر آنی به ما نزدیک تر است. مرگی که هر جایی و هر زمانی ست و ما را و حیات ما را در بر گرفته .. چیزی که گویی خود ماست. پس دیگر تجربه نیست و نباید آن را تجربه خواند. تجربه دریافت چیزیست که نداشته ایم و از شروطش حیث التفاطی ست. اما مرگ عین خود ماست که همیشه با ماست و نه نیازی به تجربه آن داریم و نه امکان آن برایمان میسور است و این همان راز سر به مهر ماندن آن است. دیگر فعل نیست که اصل وجودمان است. همان گونه که هیچ گاه خود تجربه، تجربه نمی شود و عمل تعقل، تعقل نمی گردد مرگ نیز به دام تجربه گرفتار نخواهد شد. و من الله توفیق.