شاید در بدو امر بتوان گفت خصوصی ترین تجربه یک انسان! مرگ است. تجربه ای که نه امکان انتقالش است و نه توان انتقالش و نه دیگر صاحب تجربه ای که بیاموزدت. خانه ای که جز مهمانش کسی را یارای رفتن به آنجا نیست و هروقت که بخواهد تو را بی دعوت می برد. و هر وقت که بخواهی نیز می روی اما فقط یک بار. تجربه ای که نه در جهان بودن است و نه بیرون از جهان بودن. تجربه ای که دیگر نه حس در این تجربه دخیل است و نه ذهن. که هر دوی این ها در این تجربه! رنگ می بازند و نیست می شوند. مرگ چیست؟

اضمحلال سلول های تن آدمی یا فصل روحی بخاری از بدنی مادی یا تعطیل اعصاب مغزی یا .. یا ..یا .. می خواهم این ها را فعلا تعلیق کنم و از جنبه ای دیگر بدان بپردازم .. به گمانم مرگ روی دیگر زندگی و حیات است. این قدر می دانم که اگر حیات نبود مرگ نیز نبود. شاید حدی ست برای زندگی که اگر در سپهر فلسفه اسلامی خوانشش کنیم به واقع مرگ، ماهیت حیات می شود، و ماهیت چنانچه حدی ست اعتباری برای وجود که وجودش به اعتبار هستی وجود است و از آنجایی هست که دیگر وجود نیست پس مرگ ماهیت حیات است و اعتبارش نیز به حیات.

پس در این خوانش دیگر مرگ و حیات دو چیز نیستند بلکه مرگ ماهیت و جزء لاینفک حیات می شود. یعنی حیات بی مرگ دیگر حیات نیست. و اگر اشراقی بدان بنگریم و اصالت را به ماهیت بدهیم دیگر مرگ نه اعتبار که اصل حیات می گردد. اصلی که وجود و حیات در آن دمیده می شود.

در نتیجه اصل حیات همان مرگ است و این دلیل نزدیکی مرگ به ماست. مرگی که از هر آنی به ما نزدیک تر است. مرگی که هر جایی و هر زمانی ست و ما را و حیات ما را در بر گرفته .. چیزی که گویی خود ماست. پس دیگر تجربه نیست و نباید آن را تجربه خواند. تجربه دریافت چیزیست که نداشته ایم و از شروطش حیث التفاطی ست. اما مرگ عین خود ماست که همیشه با ماست و نه نیازی به تجربه آن داریم و نه امکان آن برایمان میسور است و این همان راز سر به مهر ماندن آن است. دیگر فعل نیست که اصل وجودمان است. همان گونه که هیچ گاه خود تجربه، تجربه نمی شود و عمل تعقل، تعقل نمی گردد مرگ نیز به دام تجربه گرفتار نخواهد شد. و من الله توفیق.