درس های خاطره انگیز5
به نام خدا
آبرو دست خداست
در روستای «س» منبر رفته بودم. دهه محرّم بود و میخواستم مصیبت بخوانم. یک لحظه حواسم پرت شد و به جای «بیابانهای کربلا» گفتم: «خیابانهای کربلا». فکر کردم همه فهمیدند و آبرویم رفت. بعد از منبر کسی چیزی نگفت. همه تشکر کردند. گفتم الحمد لله هیچکس نفهمید. موقع بیرون رفتن از مسجد یک نفر گفت: حاج آقا سوالی دارم. گفتم: بفرمایید. گفت: آن موقع کربلا خیابانکشی داشت؟ فهمیدم چه میگوید. گفتم: نه، بنده اشتباه کردم. با حیا بود؛ خجالت کشید؛ عذر خواهی کرد و رفت.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 15:55 توسط محمد مهدی احسانی فر
|
به نام خدا. نویسندگان این وبلاگ مجموعه ای از طلاب و فضلای علوم دینی با تحصیلات تخصصی در رشته های مختلف علوم انسانی هستند که هر یک دارای تجربیاتی در زمینه های تبلیغ و تدریس و تحقیق و مشاوره و پاسخ به پرسش ها می باشند. برای ارتباط با مدیریت وبلاگ می توانید از کامنت استفاده کنید و یا به آدرس gtpabr@gmail.com نامه بفرستید.