وقتی فشار اقتصادی می‌آورند، کجا می‌رویم؟ تحمل می‌کنیم یا به حکومت کفر دست مذاکره دراز می‌کنیم؟ 

عابدى سر کوهی عبادت مى‌کرد. خداوند متعال هر روز یک قرص نان روزی‌اش کرده بود که نصف آن را افطار و نصف دیگرش را براى سحر می‌گذاشت. یک شب به وقت همیشگى صبر کرد و نان نیامد، یک ساعت صبر کرد خبرى نشد، دو ساعت گذشت نان نیامد...

بی‌طاقت شد و از کوه پایین آمد. در آن نزدیکى، یک قریه‌اى بود که اهل آن همه نصرانى و گبر و بت پرست بودند. به طرف قریه سرازیر شد و سراسیمه به در خانه‌اى رفت و در زد. پیرمرد گبرى در را باز کرد. عابد اظهار گرسنگى کرد؛ پیرمرد دو قرص نان برایش آورد. عابد نان را گرفت و به طرف کوه حرکت کرد.

سگى در خانه‌ی پیرمرد بود، تا چشمش به عابد افتاد، دنبال او حرکت کرد و شروع به پارس نمودن و تعقیب او و گوشه‌ی لباسش را گرفتن کرد.

عابد از ترس، یکى از آن نان‌ها را جلو سگ انداخت. سگ نان را برداشته و خورد و باز پارس‌کنان پى عابد به راه افتاد! نان دومى را هم به سگ داد، او خورد و باز پارس‌کنان در پى عابد شد.

عابد با دست خالى و شکم گرسنه، نگاهى به سگ نمود و گفت: «تا به حال سگ به بى حیایى تو ندیده بودم! دو قرص نان از پیرمرد گرفتم و آن را هم به تو دادم! چرا هنوز پارس مى‌کنى و دنبال من مى‌آیى؟!»

قفل خاموشى از دهان سگ برداشته شد و به عابد گفت: «من سال‌هاست که نگهبان خانه‌ی این پیرمردم و محافظ گوسفندان او مى‌باشم و به آنچه می‌دهد، قانعم و گاهى هم فراموش مى‌کند استخوان یا تکه نانى خشکیده به من بخوراند؛ در این حال شاکرم و در خانه‌ی دیگرى نمی‌روم! اگر بدهند، می‌خورم، اگر ندهند صبر مى‌کنم؛ اما تو یک شب نانت نرسید، صبر نکردى! از در خانه‌ی پروردگارى که عمرى را به تو روزى داده، روگردانیدى و به در خانه‌ی کسى که گبر و ضد خداست و از دشمنان اسلام است پناه بردى و بار منت کشیدى... حالا بگو ببینم من بى‌حیا هستم یا تو؟»

عابد با شنیدن این سخنان، از خود بى خود شد و نقش زمین گردید و وقتى که به هوش آمد، توبه نمود و حالش به عبادت بیشتر شد و یکى از صابرین گردید.