به نام خدا

تبلیغ اول

اولین بار بود که می­خواستم تبلیغ بروم. آمادگی روحی نداشتم. دو سه روز مانده به محرم همراه پدرم سوار اتوبوس درون­شهری شده بودیم. ایشان گفتند: ما همسن شما که بودیم تبلیغ می­رفتیم. تبلیغ برکات زیادی دارد. نگفتند برو، یک ذهنیتی برایم ایجاد کردند. روز بعدش یکی از دوستان اصرار کرد که همراه او بروم تبلیغ. من نمی­پذیرفتم و می­گفتم آمادگی ندارم. او می­گفت آمادگی علمی داری فقط آمادگی روحی می­خواهد که آن را از همین حالا تا فردا ایجاد کن. قبول نمی­کردم. حتی با هم تند صحبت کردیم. از قبیل برخی مباحثات طلبگی بود. بالاخره مرا راضی کرد استخاره کنم. با پدرم تماس گرفتم و از ایشان خواستم استخاره کنند. موضوع را نگفتم. چند دقیقه بعد تماس گرفتم. تکلیف روشن بود. آیه آمده بود:«و هدوا الی الطیب من القول و هدوا الی صراط الحمید.»(حج/24) بعد که رفتم خانه، موضوع را گفتم. پدرم استقبال کردند. یک دست از لباس­های ایشان را برداشتم. خودم عبا داشتم. عمامه اولم را ایشان پیچیدند. رفتیم شهرستان «ا». در طول مسیر هر وقت دلم می­گرفت یاد آیه می­افتادم. دلگرمی خوبی برایم شده بود.