سخنان نافذ

برای تبلیغ به مدرسه راهنمایی دخترانه ای رفته بودم. کلاس دوم را به من سپردند. دختران مشتاق و خوشحالی در برابرم به پا خاستند که احیانا یک درس سخت و خشک داشتند و  از این که یک روحانی به جای معلم آن درس وارد کلاسشان میشد و هیچ تکلیف و جوابی در پاسخ سؤالات سخت از آنها نمی خواست شادبودنشان را پنهان نمی کردند.

سلام کردم، عبایم را از دوشم برداشتم و تازدم و نشستم روی صندلی. سخن را با کلی نکات جذاب و شیرینی که قبلا آماده کرده بودم شروع کردم و به پایان بردم. محور سخنانم موضوع بندگی خدا بود و اشاراتی در باب حجاب و اهمیت و فواید آن و مضرات نبودن آن برای فرد و جامعه نیز کردم.

از میان دختران حاضر در کلاس همه بدون چادر نشسته بودند و شاید کمی هم رعایت حجاب در آن ها کم رنگ بود که بیشتر به ندانستن و آشنا نبودنشان با حدود حجاب بر می گشت و نه به لاابالی بودنشان.  تنها یک نفر در آخر کلاس نشسته بود که حجاب کاملی داشت و چادر به سر کرده بود. خیلی متین و با وقار رفتار می کرد و شاید من در ضمن صحبت هایم برای تشویق او اشاراتی هم به کلمه چادر کرده باشم.

وقتی کلاس با تمام اوج و فرودهای در صحبت و پاسخ به سؤالات تمام شد، پیش خودم فکر می کردم فردا قیمت پارچه چادری مشکی در این شهر بالا می کشد و پارچه فروش ها دعایی به جان این بنده می کنند. فکر می کردم چند روز دیگر که تمام این کلاس با چادر  به مدرسه آمدند، معجزه اثر سخنانم ، نه فقط مسئولین مدرسه که مسئولین استان را هم انگشت به دهن میکند.

چند روز برای تدریس پشت سرهم به همان مدرسه می رفتم.   در یکی از همان روزها دوباره حضور بر سر همان کلاس به بنده پیش نهاد شد. وارد کلاس شدم، بازهم خوشحالی بچه ها، سلام و صلوات و ... اما باز هم همه بی چادر بودند و روی چوب لباسی هم خبری از چادر نبود و باز هم بعضی حجابشان کمرنگ بود.

اما این بار آن دختر چادری بدون چادر  نشسته بود...!

آن ساعت همه اش در این فکر بودم که واقعا چه اشکالی در صحبت هایم بوده که کلاس را یک قدم عقب برده است؟!  زنگ خورد، بیرون رفتم، دیگر حوصله ماندن نداشتم، می خواستم بروم و بهانه ای جور کنم و از ماندن تا ظهر عذر خواهی کنم. در حال رفتن به طرف دفتر رئیس مدرسه بودم که یکی از معلمان به طرفم آمد و صدایم زد، ایستادم و او بعد از سلام گفت: دخترم سر همین کلاسی است که شما در آن بودید، دختر با حجاب و چادری ای است، اما یک مقدار کاهل نماز است و  در منزل تند خویی میکند، از دو روز پیش که شما سر کلاس آنها رفتی، اخلاقش بهتر شده، از حرف هایی که شما زدید برایم تعریف کرده، دست شما درد نکنه.

وقتی مادر از چادری بودن دخترش گفت، خیلی خوشحال شدم که در ارزیابی اشتباه کرده بودم، حالا می شد رفت نشست پیش بابای مدرسه و یک لیوان چایی خورد.