ضرورت
سومین روزی بود که زکام شده بودم و گلویم درد می کرد. بدنم کوفته شده بود. کم کم مردم هم از شنیدن صدای گرفته ام خسته شده بودند. خودم هم رغبتی به صحبت کردن نداشتم، اما چاره ای نبود؛ باید شبها در مسجد سخنرانی می کردم و روزها هم در مدارس تدریس. لازم بود زودتر مداوا شوم. حاج حسن که سعی می کرد کتابی صحبت کند، گفت: «حاج آقا! بگم بچه ها تو را دکتر ببرند»؟ گفتم: اگر زحمتی نیست.
چند دقیقه بعد به سفارش حاج حسن، یک موتور یاماهای صد جلوی در بوق زد، یعنی «حاج آقا معطلش نکن»، یا اللهی گفتم و وارد حیاط شدم و در حالی که با چفیه ای کاملا جلوی دهانم را پوشانده بودم، خودم را به در رساندم. موتور سوار، یکی از معلمان روستا بود، سلام و عذر خواهی کردم و بدون معطلی پشت سرش سوار شدم. حدود بیست دقیقه بعد در درمانگاه شهر کوچکی در بیست کیلومتری روستا پیاده شدم. خلوت بود، یک زن و شوهر درمانگاه را اداره می کردند، هر دو دکتر عمومی بودند. آقا معلم گفت: «حاج آقا نوبت برای خانم دکتر بگیرم یا آقای دکتر»؟ از نگاهم فهمید که سؤالش نابجاست، شاید هم قصد مزاح داشت. کاغذ نوبت را گرفتم و داخل مطب آقای دکتر شدم، روی صندلی نشستم و تا آمدم بیماری را توضیح بدهم، دکتر چوب تشخیص را تا وسط در دهانم فرو کرد، نور چراغ قوه را ته حلقم انداخت و گفت: «عفونت هم کرده». بعد چوب را درآورد و در سطل آشغال کنار پایش انداخت و گفت: «حاج آقا از آمپول که نمی ترسی»؟ و شروع به نوشتن کرد. نسخه را به آقا معلم داد و او هم از اتاق روبرویی که داروخانه درمانگاه بود، یک پاکت دارو گرفت و آورد. آقای دکتر گفت: «حاج آقا بلند شو برویم اتاق تزریقات. بلند شدیم و سه نفری رفتیم داخل اتاق تزریقات که سمت چپ اتاق آقای دکتر بود. از میان پاکت دارو، آمپول را درآورد و گفت: «حاج آقا آمپولش وریدی است». گفتم: «اشکالی ندارد» و شروع کردم آستینم را بالا زدن. آقا معلم با عجله گفت: «حاج آقا آمپول تو رگی برای روزه ضرر داره»، دکتر بلافاصله گفت: «نه، ضرورت داره، اشکال نداره» و بند را دور بازویم محکم کرد. چند تا تل انگر به داخل آرنجم زد اما خبری از رگ نبود که نبود. چند بار هم نوک سوزن را زد و درآورد. فایده ای نداشت. من شاید قرمز شده بودم و دکتر هم زرد و عرق روی پیشانی هردو مان نشسته بود. گفت: «حاج آقا متأسفم رگ پیدا نمی کنم، خانمم بهتر می تونه آمپولهای وریدی را بزند» و رفت بیرون. چند لحظه بعد خانم دکتر آمد داخل. آمپول را برداشت و آمد طرف من، حمله کرد به طرف بازویم. سریع گفتم: «خانم دکتر اگر زحمتی نیست، دستکش دستتان کنید». نگاه تندی کرد و دو تا دستکش از روی میز تزریقات برداشت و به دست کشید. چندتا تلنگر به دستم زد، بند را یک کم محکمتر کرد، اما رگ خودش را نشان نمی داد. گفت: «حاج آقا چاق که هستی رگها بد پیدا می شن». چیزی نگفتم. گفت: «دستت را محکمتر مشت کن»، انگشتهایم را محکم به کف دستم فشار دادم، اما باز خبری نبود. خانم دکتر که کم کم داشت از دست من و این رگ پنهان حوصله اش سرمی رفت، در یک چشم به هم زدن دست کش ها را از دستش درآورد، با یک دست محکم زیر ساعدم را نگه داشت و با انگشت دست دیگرش یک رگ را روی ساعدم ردیابی کرد و یک آن آمپول را در آن فروکرد. درد و خجالت و خستگی، عرقم را درآورده بودند، اما حالا تزریقات وریدی خانم دکتر با موقیت انجام شده بود و من بعد از حدود ده دقیقه، هم از این موفقیت خوشحال بودم و هم حیرت زده از این سرعت عمل و البته خجالت هم کشیده بودم.
به نظر می رسد؛ تشخیص آقای دکتر در بی اشکال بودن تزریق آمپول وریدی برای روزه به خاطر« ضرورت» اشتباه بود، چراکه تزریق آمپول دارویی ضرری به روزه نمی رساند و این نه بخاطر ضرورت است که به صورت عادی حکم شرعی این است و طبق فتوای بعضی از مراجع معظم تقلید تزریق آمپول از هرنوع بی اشکال است و بحث فقط بر روی سرم قندی و از این قسم است، ولی خانم دکتر در تشخیصش برای درآوردن دستکش ها از دست اشتباه نکرده بود، چراکه ضرورت ایجاب می کرد که بنده در همین درمانگاه که تنها درمانگاه شهر بود دارویم را تزریق کنم و چنان که ملاحظه کردید با دستکش نشد ولی بی دستکش شد.
به نام خدا. نویسندگان این وبلاگ مجموعه ای از طلاب و فضلای علوم دینی با تحصیلات تخصصی در رشته های مختلف علوم انسانی هستند که هر یک دارای تجربیاتی در زمینه های تبلیغ و تدریس و تحقیق و مشاوره و پاسخ به پرسش ها می باشند. برای ارتباط با مدیریت وبلاگ می توانید از کامنت استفاده کنید و یا به آدرس gtpabr@gmail.com نامه بفرستید.